بلند شد و به طرف آکواریوم رفت. چندسالی بود که حتی نیم نگاهی به آن نکرده بود – از وقتی که پسرش ریش درآورده بود-.

 پسر لیوان آبمیوه به یک دست و کتاب به دست دیگر بدون هیچ نگاهی به او از آشپزخانه بیرون آمد و به اتاقش رفت.

مرد چشم هایش را مالید و دوباره به آکواریوم نگاه کرد. دو ماهی ، هم شکل و هم اندازه، در آب غوطه می خوردندو لب هایشان را به هم می ساییدند.خندید و دوباره نگاه کرد.

به آکواریوم که رسید از بالا نگاه کرد. خنده اش برید و لب هایش آویزان شد.