مرتضی گوشه تخت را چسبید و خودش را زیر ملافه سفید که می لرزید جابه جا کرد. رضا مچ دست اش را گرفت و چشم به کمر مرتضی دوخت :  - « بازم شروع شده؟»

 مرتضی دست های کوچک سارا را در دست اش گرفت و فشرد. به زور لبخند زد :

- «فعلا نه!»

رضا داد زد:«خانوم پرستار! خانوم پرستار!»