باران به جا مانده از یک روز ابری
مرتضی گوشه تخت را چسبید و خودش را زیر ملافه سفید که می لرزید جابه جا کرد. رضا مچ دست اش را گرفت و چشم به کمر مرتضی دوخت : - « بازم شروع شده؟»
مرتضی دست های کوچک سارا را در دست اش گرفت و فشرد. به زور لبخند زد :
- «فعلا نه!»
رضا داد زد:«خانوم پرستار! خانوم پرستار!»
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 11:59 توسط سلمان کریمی
|