داستان از منظر دیگران
سامرست موام نویسنده ی انگلیسی عقیده دارد داستان کوتاه باید آن چیزی باشد که بتوان آن را سر میز ناهار یا شام برای دوستان تعریف کرد.
پرینس می گوید: تا سه یا چهار واقعه باهم جور در نیایند و دست کم دوتای آنها در زمانهای متفاوتی رخ نداده باشند و با هم رابطه ی علت و معلولی نداشته باشند داستانی در کار نخواهد بود.
لطیف ترین تعریف داستان کوتاه از «لین یوتانگ» ادیب چینی است که می گوید: غرض از یک داستان کوتاه به نظر من اين است که کسی که آن را می خواند با رضامندی احساس کند که به بینشی ویژه از خصایص بشری دست یافته و دانش او از زندگی بیشتر شده و دلسوزی و عشق و همدلی اش با آحادی از نوع بشر افزون تر گشته است.دو انتخاب خوب
اولین روزی که همسرم را به دوستم معرفی کردم گفت انتخاب خوبی کرده ای . چند هفته که گذشت گفت: به گمانم انتخابت زیاد خوب نبوده.حالا که آن دو را می بینم می فهمم راست می گفته.
زیر یک پتو
ما دو نفر بودیم که توی سرما زیر یک پتو می خوابیدیم . بعد ها هم دو نفر شدیم که حتی وقتی هوا سرد نبود زیر یک پتو می خوابیدیم. سربازی ام تمام شده ، همسرم هم مرده . حالا توی سرما و تنهایی کسی با من زیر یک پتو نمی خوابد.
نگاه نگران چشم ها ی آینه
مرتضی شیر آب را بست. به صدای چکه قطره های آب گوش داد و به هوای مه شده ای که دور سرش می پیچید نگاه کرد.
آینه ی روی دیوار توی مه تکه سنگ براقی بود که به دیوار چسبیده باشد.با دست بخار آینه را پاک کرد و یک کاسه آب روی رد دست هایش پاشید. تیغ را شکست و روی ریش تراش جازد.
تقه ای به در خورد و صدای مردانه ای پرسید :-" چیزی لازمت نیست؟ "
مرتضی به آینه نگاه کرد تیغ کف صابون و موهای کوتاه را از صورت اش می شست. تقه ی دیگری به در خورد:-" مرتضی!" مرتضی کاسه ای آب روی آینه پاشید.صدای در بلندتر شد –" مرتضی!"
مرتضی بلند گفت :-" نه! "
-" آب سرد شده؟ "
-" دارم اصلاح می کنم."
دو سوسک گوشه ی حمام به هم چسبیده بودند. کاسه ی آب را روی سوسک ها خالی کرد.چین گوشه ی چشم های گودافتاده ی توی آینه محو می شد مشتی آب روی آینه پاشید وریش تراش را آرام روی موهای نرم گونه اش کشید.آنقدرزیر دوش آب گرم ایستاد که پوست سفید دست ها و سینه اش به سرخی زد و سوزش صورت اش بیشتر شد.
تقه ای به در خورد:-" مرتضی!"
شیر آب را بست یک کاسه آب روی آینه ریخت وتوی آینه مردی را نگاه کرد که نصفهی شکسته ی تیغ را روی مچ دست اش می کشید . مچ اش را روی سوسک ها گرفت و به چشم های توی آینه چشم دوخت و مهی که توی آینه می پیچید.
قول مد روز
کرایه رادادم و از تاکسی پیاده شدم.حرف شان گل انداخته بود و می خندیدند. چشم اش که به من افتاد رنگ اش پرید وسرش را برگرداند.هنوز تا نصف عرض اتوبان را نرفته بودم که سوار تاکسی شد و رفت.
-" سلام آقا! " یکه خورد.
-" سلام! "
-" سرکار کی بودن؟ " با نگاه سبک و سنگین ام کرد.
-" جناب کی باشن؟ " دست به جیب ام که بردم رنگ اش پرید . وقتی می ترسیدم عادت به این کار داشتم.
-" دو ماه نیست که باهم حرف می زنیم..." دست ام را از جیب ام بیرون کشیدم.
-" قول داده که باهم ..." منتظر ادامه ی حرف اش نشدم این حرف ها را دو سال پیش از زبان خودش شنیده بودم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|