تبليغاتX
مهره سفید پیاده
 
 

داستان از منظر دیگران

 

سامرست موام نویسنده ی انگلیسی عقیده دارد داستان کوتاه باید آن چیزی باشد که بتوان آن را سر میز ناهار یا شام برای دوستان تعریف کرد.

پرینس می گوید: تا سه یا چهار واقعه باهم جور در نیایند و دست کم دوتای آنها در زمانهای متفاوتی رخ نداده باشند و با هم رابطه ی علت و معلولی نداشته باشند داستانی در کار نخواهد بود.

لطیف ترین تعریف داستان کوتاه از «لین یوتانگ» ادیب چینی است که می گوید: غرض از یک داستان کوتاه به نظر من اين است که کسی که آن را می خواند با رضامندی احساس کند که به بینشی ویژه از خصایص بشری دست یافته و دانش او از زندگی بیشتر شده و دلسوزی و عشق و همدلی اش با آحادی از نوع بشر افزون تر گشته است.
  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:9  توسط سلمان کریمی  | 
 

دو انتخاب خوب

 

اولین روزی که همسرم را به دوستم معرفی کردم گفت انتخاب خوبی کرده ای . چند هفته که گذشت گفت: به گمانم انتخابت زیاد خوب نبوده.حالا که آن دو را می بینم می فهمم راست می گفته.
  نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:18  توسط سلمان کریمی  | 
 

  

 

 

زیر یک پتو

 

 

ما دو نفر بودیم که توی سرما زیر یک پتو می خوابیدیم . بعد ها هم دو نفر شدیم که حتی وقتی هوا سرد نبود زیر یک پتو می خوابیدیم. سربازی ام تمام شده ، همسرم هم مرده . حالا توی سرما و تنهایی کسی با من زیر یک پتو نمی خوابد.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:55  توسط سلمان کریمی  | 

 

 

 

 نگاه نگران چشم ها ی آینه

 

مرتضی شیر آب را بست. به صدای چکه قطره های آب گوش داد و به هوای مه شده ای که دور سرش می پیچید نگاه کرد.

آینه ی روی دیوار توی مه تکه سنگ براقی بود که به دیوار چسبیده باشد.با دست بخار آینه را پاک کرد و یک کاسه آب روی رد دست هایش پاشید. تیغ را شکست و روی ریش تراش جازد.

تقه ای به در خورد و صدای مردانه ای پرسید :-" چیزی لازمت نیست؟ "

مرتضی به آینه نگاه کرد تیغ کف صابون و موهای کوتاه را از صورت اش می شست. تقه ی دیگری به در خورد:-" مرتضی!"  مرتضی کاسه ای آب روی آینه پاشید.صدای در بلندتر شد –" مرتضی!"

مرتضی بلند گفت :-" نه! "

-" آب سرد شده؟ "

-" دارم اصلاح می کنم."

دو سوسک گوشه ی حمام به هم چسبیده بودند. کاسه ی آب را روی سوسک ها خالی کرد.چین گوشه ی چشم های گودافتاده ی توی آینه محو می شد مشتی آب روی آینه پاشید وریش تراش را آرام روی موهای نرم گونه اش کشید.آنقدرزیر دوش آب گرم ایستاد که پوست سفید دست ها و سینه اش به سرخی زد و سوزش صورت اش بیشتر شد.

تقه ای به در خورد:-" مرتضی!"

شیر آب را بست یک کاسه آب روی آینه ریخت وتوی آینه مردی را نگاه کرد که نصفهی  شکسته ی تیغ را روی مچ دست اش می کشید . مچ اش را روی سوسک ها گرفت  و به چشم های توی آینه چشم دوخت و مهی که توی آینه می پیچید.

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:6  توسط سلمان کریمی  | 

قول مد روز

 

کرایه رادادم و از تاکسی پیاده شدم.حرف شان گل انداخته بود و می خندیدند. چشم اش که به من افتاد رنگ اش پرید وسرش را برگرداند.هنوز تا نصف عرض اتوبان را نرفته بودم که سوار تاکسی شد و رفت.

-" سلام آقا! " یکه خورد.

-" سلام! "

-" سرکار کی بودن؟ " با نگاه سبک و سنگین ام کرد.

-" جناب کی باشن؟ " دست به جیب ام که بردم رنگ اش پرید . وقتی می ترسیدم عادت به این کار داشتم.

-" دو ماه نیست که باهم حرف می زنیم..." دست ام را از جیب ام بیرون کشیدم.

-" قول داده که باهم ..." منتظر ادامه ی حرف اش نشدم این حرف ها را دو سال پیش از زبان خودش شنیده بودم.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:53  توسط سلمان کریمی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM